تبليغاتX
دروازه های بهشت

دروازه های بهشت

ان سوی ناکامی ها خداییست که داشتنش جبران همه ی ناکامی هاست

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد...

-آهای، آقا پسر!

  پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟

-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

-آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

+ نوشته شده در  شنبه 25 اردیبهشت1389ساعت 8:27  توسط ALEXANDER & Rman  | 

زن نظافتچى

من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سؤال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سؤال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 فروردین1389ساعت 9:53  توسط ALEXANDER & Rman  | 

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.» روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »

 

الکس نوشت ۰ :گرگه میره خونه شنگول و منگول میگه من مادرتونم، شنگول میگه اگه راست میگی بگو ما خوشه چندیم؟  

الکس نوشت ۱ : سهیل بزرگترین چرت نویس دنیاست.... حال کن سهیل چه نوشابه ای واست باز کردم.

الکس نوشت ۲ : پاستیل بهترین خوراکی دنیاست.....

+ نوشته شده در  جمعه 21 اسفند1388ساعت 16:25  توسط ALEXANDER & Rman  | 

ترم اول(ترم جو گيريدگي):
الو سلام ماماني.منم هوشنگ.واي ماماني نمي دوني چقدر اينجا خوبه. دانشگاه فضاي خيلي نازيه.واي خدا خوابگاه رو بگو.وقتي فکر مي کنم امشب روي تختي مي خوابم که قبل از من يه عالمه از نخبه ها و دانشمنداي اين مملکت توش خوابيدن - و جرقه اکتشافات علمي از همين مکان به سرشون زده – تنم مور مور ميشه..راستي اينجا تو خوابگاه يه بوي مخصوصي مياد که شبيه بوي خونه اصغر شيره اي همسايه بغليمونه.دانشجوهاي سال هاي بالاتر ميگن اين بوي علم و دانشه! لامسب اينقدر بوي علم و دانش توي فضا شديده که آدم مدهوش ميشه!!! پريشب يکي از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمويت بيمارستان!

ترم 2(ترم عاشق شدگي):
آه اي مريم.اي عشق من.همه زندگي من.مي خواهم درختي شوم و بر بالاي سرت سايه بيفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرايي کني.ميخواهمت با تمام وجود عزيزم.همه پول و سرمايه من متعلق به توست.بدون تو اين دنيا رو نمي خوام.کي ميشه اين درس من تموم شه تا بيام بات ازدواج کنم...امروز يک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زيبايت را که همچون پروانه اي در کلاس ميدرخشيدي تماشا مي کردم...

ترم 3(ترم افسردگي):
الو مامان سلام.مريم منو ول کرد و گذاشت رفت! مامان جون افسرده شدم اولين عشقم بود دارم ميميرم از غصه .اي خدا بيا منو بکش راحتم کن.مامان من اين زندگي رو نمي خوام.....

ترم 4(ترم زرنگ شدگي):
الو سلام مهشيد جون خوبي عزيزم؟منم هوشنگ! کجايي نفس؟ نيستي؟دلم تنگ شده واست گنجشک کوچولوي من.بيا ببينمت قربونت برم...مهشيد جون من پشت خطي دارم .مامانمه.بعداً بت زنگ ميزنم.......
الو به به سلام چطوري ندا جون؟آره بابا داشتم با مامانم صحبت مي کردم.. پيرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوي من حالت خوبه؟ به خدا منم دلم يه ذره شده واست.باشه عزيزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو....

ترم5 (ترم مشروطه گي):
الو سلام استاد! قربون بچه ات دارم مشروط ميشم.2 نمره بم بده.به خدا ديشب بابابم سکته کرد . مرد. مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آي سي يو بستريه. منم ضربه روحي خوردم دچار فراموشي شدم اصلاً شما رو هم يادم نمياد ....قول ميدم جبران کنم....

ترم 6(ترم ولخرجيدگي) :
الو مامان من خونه مي خوام ! راستي اون 50 تومني که 3 روز پيش فرستادي تموم شد.دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!!

ترم7 (ترم پاتوقيده گي):
سلام داش مصي! حاجي دمت گرم امشب بساز ما رو .از اون پنير شيرازياي رديف بيار که مهمون دارم. 3 صوت هم آيس بيار مي خوايم فضا پيمايي کنيم.نوکرتم.آقايي

ترم8 (ترم فارغ التحصيلگي):
الو سلام خانم.واسه اين آگهي که توي روزنامه داديد تماس گرفتم.فرموده بوديد آبدارچي با مدرک ليسانس و روابط عمومي بالا....

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 اسفند1388ساعت 16:48  توسط ALEXANDER & Rman  | 

اندر احوالاته ویکتوریا......!!!

با سلام خدمت دوستان عزیز  می خوام امروز طرز زندگی به روش ویکتوریا رو به شما اموزش بدم.....

مواد لازم:

۱- تعدادی اقای  بی غیرت..... توجه داشته باشید که مرد های انتخابی باید در سایز بندی ها و اندازه های مختلف بوده در زمن باید به ایکبیری بودن انها هم توجه کافی بشه....

۲- تعدادی خانوم چیز.....

۴- چند دوبلور احمق

۴- و چند لکیشن بوق.....

اگر خانوم هستید... ابتدا ازدواج کرده و صاحب چند فرزند می شوید... بعد از بزرگ شدن بچه های خود به دنبال یه بی اف میمون رفته و با او مراووده می کنید..... بعد شوهر شما برای سوزاندن شما جی افی اختیار کرده و جلوی شما به رژه رفتن می پردازد..... بعد از بلند شدن بوی سوختگی از ما تحت شما الان وقت اضافه شدن دختر حامله شما به فیلم است.... داماد شما بعد از انجام حال و حول های خود تصمیم به جدا شدن گرفته ودختر شما رو ترک می کند.... بعد از ان پسر شما نامزد کرده و برای گرفتن پول پیش  دوست دختر ۵۹ ساله و پولدار خود می رود.... البته خانوم ها عزیز توجه داشته باشند که در این میان تعدادی هم خوابی موفق صورت میگیرد که شما بسته به ذائقه خود می تونید تعدادش رو کم و زیاد کنید.... و در اخر رهمه از هم جدا شده و هر کس به دنبال بخت خود می رود.....

خانومهای عزیز این بود برنامه امروز....

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 10:12  توسط ALEXANDER & Rman  | 

الکسی چه طوری در مورد دخترا فکر می کنه....؟

سلام بر بچه مچه ها.....

میخوام دخترها رو از نظر الکسی دسته بندی کنم....

: چرا؟

 چون دوست دارم.... سهیل این مشاورت اینجا چه میکنه...؟

خوب داشتم می گفتم.....

دخترا از نظر من به دسته های زیر تقسیم میشن... :

۱) دختر هایی که خیلی چیزن.... :

:خیلی چی هستن...؟... ها......؟

سهیل این مشاورت رو جمع کن ببر اعصاب ندارم.....

این دختر ها معمولا فکر می کنن عقل کل هستند... این دخترها عاشق  دستور دادن و امر و نهی کردن هستن ودر مورد ازدواج هم به دنبال شاهزاده رویاهاشون هستن که با یه قاطر دو لوکس بیاد ببرشون....

۲)دخترهای دسته دوم.... :

این نوع دخی ها فقط حال می کنن که جنس مخالف رو سر کار بذارن غافل از اینکه ما مردها بسیار جلب تشریف داشته و آنها را پیچانده ایم....

۳) دختر های دسته سوم.... :

این نوع دختر ها دچار نوعی روان پریشی هستند و معلوم نیست دخترن یا پسر ... چون کارهایی از قبیل فوتبال بازی کردن در خیابان یا انجام بازی های کامپیوتری مانند رزیدنت رو انجام می دهند.... پسر های عزیز لطفا در هنگام ازدواج به هلگرام این جور دختر ها توجه کنید چون ممکن است در طول زندگی مشترک اسیب ببینید....

۴) دختر های دسته چهارم..... :

این دسته از دخترها مورد علاقه من هستن.... چون بیشتر از اون چیزی که هستن خودشون رو نشون نمی دن..... از خصوصیات این دخمل ها می توان به قدرت درک بالا و همچنین روحیه تفاهم سازی آنها اشاره کرد... ( البته این جور دختر ها بسیار نادر تشریف دارن... توی کل دخترای فامیل ما کسی با همچین خصوصیتی پیدا نمی شه....) این دختر ها خیلی خاص تشریف دارن...... البته این جور دختر ها هم کلا به درد آدم های تاپ می خورن ... ( من که تا عمر دارم ازدواج نمی کنم نوش جون اونایی که ازدواج می کنن....)

 ۵) و دیگر دسته ها.... :

توی این دسته دخترهایی که فکر می کنن خیلی اره هستن جای دارن...( قابل توجه وب شما دوست عزیز...) البته این دسته شامل دختر های لوس و ننر و احمق هم جای دارن... ( با عرض پوزش ولی بعضی از این دختر ها یه حرفایی میزنن که آدم حالش به هم میخوره.... پسره یه دقیقه نگاش می کنه دختر فک می کنه پسره عاشقشه.... ای ....)

ودیگر هیچ.... البته دسته های بسیار زیادی وجود دارد ولی در کل همین دسته ها در بیشتر مواقع یافت می شود.... چه میشه کرد باید با این موجودات دو پا و هفت سر ساخت......

+ نوشته شده در  جمعه 16 بهمن1388ساعت 16:0  توسط ALEXANDER & Rman  | 

دیشتالا دیشتالا بوم

کوچیک که بودم وقتی کارتون می دیدم خیلی حسرت می خوردم چون توی کارتونا یه چی زایی می دیدم که کف می کردم......

همیشه میدیدم توی سفر های علمی ملت میریزن بالا یه یه اتوبوس و هی میرفتن گردش علمی .... من پیش خودم فکر میکردم چرا توی مدرسه ما از این اتفاقا نمیوفته .... حداکثر حالی که به ما می دادن این بود که مارو می بردن باغ پرندگان تا یه مشت پرنده پیزوری رو ببینیم که واسه یه مشت دونه خودشونو انک می کردن.... توی پنج سال دبستان شیش دفعه رفتیم باغ پرندگان ( یه سال دو بار بردنمون )..... دیگه اسم نگهبانای باغ رو حفظ شده بودیم.... من نمی دونم چرا هر سال باز با اینکه می دونستیم قرار بریم باغ پرندگان ولی واسه اردو اسم مینوشتیم .... ( خوب دبستانی بودیم.... (عصر اسکولیت جلد ۳ صفحه ۲۱۶)) خلاصه کلی هم حال می کردیم که داریم میریم به اردو.... داریم می ریم به اردو......... گذشت اومدیم راهنمایی.... گفتیم اوضاع بهتر میشه ولی به قولی ....( زاییدی...) سه سال راهنمایی هم بردنمون یه اردوگاه تفریحی وسط بیابون و کلی هم چیز مشنگمون کردن و ما هم مثل یه مشت انتر نیش تا بنا گوش وا کرده می خندیدیم... ( چیز توی این زندگی.....) گذشت و گذشت تا دبیرستان شد..... دبیرستان که شد دیدم نمی صرفه ... حوصلمون سر رفته...... خودم شدم مسئول اردو.... کلی عشق و حال.... مخصوصا اردو پیش دانشگاهی که دیگه فیقش بود.... ( معذرت اگه نمی تونید متن بالا رو بخونید به زبون عربیه تهرانی نوشتم......)

( کلی حال + کثافت کاری + عوضی بازی + اذیت و آزار ) *۲= یه اردو در حد تیم ملی....

اینم یه اپ چیزی تقدیم به دوستای خودم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 11:14  توسط ALEXANDER & Rman  | 

این موضوع مال اولین دفعه ای که سیگار کشیدم.... توی کوچه کنار مدرسه راه می رفتم که.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1388ساعت 17:53  توسط ALEXANDER & Rman  | 

مادر

این اولین نوشته ی منه... آقای گودرزاده معلم ادبیات دوم دبیرستانم مجبورم کرد که بنویسم... قبلا انشا می نوشتم  البته 20 دقیه قبل کلاس... اون انشا ها افکار من بود که من سریع می نوشتمشون روی کاغذ و نمره می گرفتم... ولی این نوشته رو با تمام وجودم نوشتم....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 5 دی1388ساعت 21:5  توسط ALEXANDER & Rman  | 

باز دی آمد...

اول دی شد... ۹ ماه رفت ۳ ماه موند... در واقع ۹ ماه پیرتر شدیم... دی ماه رو دوست دارم... این فال هم تقدیم می کنم به متولدین دی...

پ.ن: ولی کلا عشق است بچه های اردیبهشت... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 13:16  توسط ALEXANDER & Rman  |